جاده ی بی انتها
عشق های بیهوده امروزی
ماهی لبخند زد
ماهی کوچک دچار ابی بیکران بود
آرزویش این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره آن را باز کند
وچه سخت است وقتیکه ماهی کوچک عاشق شود , عاشق دریای بزرگ!
هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید.
ماهی همیشه و همه جا به دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد
کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هرچه در پیش می گشت گم تر می شد و هرچه که می رفت , دورتر.
ماهی می گریست . از دوری و از دلتنگی, ودر اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد
همیشه با خود می گفت :" اینجا سرزمین اشک هاست , اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند, چون هیچ وقت دریا را ندیده اند و فکر می کردند شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است"
ماهی یک عمر گریست و در اشکهای خودش غرق شد و مرد , اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در ان غوطه می خورد .
قصه که به اینجا رسید , آدم گفت: " ماهی در آب بود و نمی دانست , شاید آدمی هم با خداست و نمی داند. شاید آن روز که عمری از آن دم زدیم تنها یک اشتباه بود"
آن وقت آدم لبخند زد , خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم برپا شد... .
زنده را تازنده است بايدبه فريادش رسيد
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود
زنها هيچ وقت نميگن دوست دارم
ولي وقتي از شما ميپرسن كه مرادوس داري
بدانيد كه موفق شدين
دردرون آن زن جاي گرفته باشيد
Design By : Pichak |